يادِ هشت سالگيم افتاده بودم، ياد دستهايِ هشت سالگيم توي استين هاي گشاد فرم مدرسه . ياد ِ شكستن دندان برادرم روي پله ها. ياد ميمونِ طبل زنِ اسب بازي ام كه چند پله بالاتر از واحدِ مسكوني مان براي هميشه جا ماند. يادِ وقتي كه روي تكه كاغذِ دفتر نقاشيم ، به زحمت نوشته بودم " زهرا با من قهري؟" . ياد ِجا گذاشتن حرف دال توي كلمه ي ابادان و بيست نشدن ها.هميشه چيزي بود كه اشكم را در بياورد. هميشه چيزي بود كه تقصير من باشد. كه تو توي جوابم با مداد رنگي نارنجي ات بنويسي" آره، دوست من نباش"، يك ذره از نوك تي
برچسب:
نویسنده: مهران زارعی
تاريخ: سه
شنبه
27 مرداد
1405 ساعت: 4:02